سکوت خسته این شب
پر هیاهو تر از آواز طبل ها
فریاد بیقراری سر میدهد
بازاین دل بیقرار
نازک تر از نسیم و زلال تر از باران
در انتهای کوچه شب به ترنم بوی بهار
آوازه خوان آهنگ ثانیه ها شده است
.....
بیا برویم
تا انتها
شاید آنجا کسی در انتظار نشسته باشد
دیدی
باز از انتظار نوشتم
نمیدانم این انتظار برای چیست
که مارا با خود
تا خلوت بی انتهایی
تابی تو بودن ها
میبرد
و دلواپس از وحشت بی فردایی
خسته باز می آورد
…
کمرنگ شده
تو هیاهوی همه این خستگی ها
....
انگار همه به دره های دور گریخته اند
...
صدای قدمهایت تنهایی شب را با خود خواهد برد
ماه سلامت را پاسخ خواهد گفت
و آواز سوتت فریادی برای خوشبختی خواهد شد
که در قلبت
تو را تا آنسوی ستارگان چشمک زن میبرد
تا همان جا ،نزدیک
دستانت را دراز کن
آسمان به سخاوت خوشه ای از ستارگانش را در دستانت خواهد گذاشت
و درخشندگی اش را به برق چشمانت به هدیه خواهد سپرد
تا همین جا ،نزدیک
...


